پسرم! سعى کن که با حق النّاس از این جهان رخت نبندى که کار بسیار مشکل مى شود
...سعى کن در خلوات، در این بارقه الهى فکر کنى، و به طفل قلبت تلقین کن و تکرار کن تا به زبان آید و در ملک و ملکوت وجودت این جلوه خودنمایى کند، و به غنىّ مطلق بپیوند تا از هر کس جز او غنىّ شوى، و از او توفیق وصول بخواه تا تو را از همه کس و خودى خودت ببرد و تشریف حضور دهد و اذن دخول.
...پسرم! سعى کن اگر از اهل مقامات معنوى نیستى انکار مقامات روحانى و عرفانى را نکنى که از بزرگ ترین حیلههاى شیطان و نفس اماره که انسان را از تمام مدارج انسانى و مقامات روحانى بازمىدارد، وادارى اوست به انکار و احیاناً به استهزاى سلوک إلى اللَّه که منجر به خصومت و ضدیت با آن شود و آنچه تمام انبیاى عظام- صلوات الله علیهم- و اولیاى کرام- سلام الله علیهم- و کتب آسمانى خصوصاً قرآن کریم کتاب جاوید انسانساز، براى آن به وجود آمدهاند در نطفه خفه شود.
...پسر عزیزم! آنچه اشاره کردم با آن که خود، هیچم و از هیچْ هیچ تر، براى آن است که اگر به جایى نرسیدى انکار مقامات معنوى و معارف الهى را نکنى و از کسانى باشى که دوستدار صالحین و عارفین باشى هر چند از آنان نیستى و با دشمنى دوستان خداى متعال از این جهان رخت نبندى.
فرزندم! با قرآن این بزرگ کتاب معرفت آشنا شو اگر چه با قرائت آن؛ و راهى از آن به سوى محبوب باز کن و تصوّر نکن که قرائت بدون معرفت اثرى ندارد که این وسوسه شیطان است. آخر، این کتاب از طرف محبوب است براى تو و براى همه کس، و نامه محبوبْ محبوب است اگر چه عاشق و محبّ مفاد آن را نداند و با این انگیزه حبّ محبوب که کمال مطلوب است به سراغت آید و شاید دستت گیرد. ما اگر در تمام لحظات عمر به شکرانه این که قرآن کتاب ما است به سجده رویم از عهده برنیامدهایم.
پسرم! دعاها و مناجاتهایى که از ائمه معصومین- علیهم السلام- به ما رسیده است بزرگ ترین راهنماهاى آشنایى با او- جلّ و علا- است و والاترین راهگشاى عبودیّت و رابطه بین حق و خلق است و مشتمل بر معارف الهى و وسیله انس با او است و ره آورد خاندان وحى است و نمونهاى از حال اصحاب قلوب و ارباب سلوک است. وسوسههاى بىخبران تو را از تمسّک به آنها، و اگر توانى از انس با آنها، غافل نکند. ما اگر تمام عمر به شکرانه آنکه این وارستگان و واصلان به حق، ائمه ما و راه نمایان مایند به نیایش برخیزیم از عهده برنخواهیم آمد.
از وصیتها [ى] من که در آستان مرگ، و نفسهاى آخر را مىکشم به تو که از نعمت جوانى برخوردارى، آن است که معاشران خود و دوستان خویش را از اشخاص وارسته و متعهد و متوجّه به معنویّات و آنان که به حبّ دنیا و زخارف آن گرایش ندارند و از مال و منال به اندازه کفایت و حدّ متعارف پا بیرون نمىگذارند و مجالس و محافلشان آلوده به گناه نیست و از اخلاق کریمه برخوردارند، انتخاب کن که تأثیر معاشرت در دو طرف صلاح و فساد اجتناب ناپذیر است، و سعى کن از مجالسى که انسان را از یاد خدا غافل مىکند پرهیز نمایى که با خو گرفتن به این مجالس ممکن است از انسان سلب توفیق شود، که خود مصیبتى است جبران ناپذیر.
...آنچه همه را مطمئن مىکند و آتش فروزان نفس سرکش و زیادت طلب را خاموش مىنماید وصول به او است، و ذکر حقیقى او- جلّ و علا- چون جلوه او است استغراق در آن آرامش بخش است. ألا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب گویى فرماید: توّجه توّجه! به ذکر او فرو رو، تا قلبت که سرگشته و حیرت زده از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه پرواز مىکند طمأنینه حاصل کند.
پس اى فرزند عزیزم! که خداوند تو را با ذکر خود مطمئنّ القلب فرماید، نصیحت و وصیّت پدر سرگشته و حیرت زدهات را بشنو و به این در و آن در براى رسیدن به مقام و شهرت و آنچه مورد شهوات نفسانیه است مزن، که به هر چه برسى از نرسیدن به ما فوق او متأثّر مىشوى و حسرت بالاتر را مىبرى و ناراحتىهاى روحیت افزون مىشود... انسان در این عالم در معرض تحولات است، گاهى مصیبتهایى بر او وارد مىشود و گاهى دنیا به او رو مىآورد و به مقام و جاه و مال [و] منال و قدرت و نعمت مىرسد و این هر دو پایدار نیست، نه آن کم و کاستىها و مصیبتها تو را محزون کند که عنان صبر از دستت برود، که گاه شود آنچه مصیبت و کمبود است براى تو خیر و صلاح باشد: عَسى أنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم و در اقبال دنیا و رسیدن به آنچه شهوات اقتضا مىکند خود را مباز و تکبّر و فخر بر بندگان خدا مکن که بسا باشد که آنچه را خیر مىدانى شرّ باشد براى تو.
پسرم! آنچه مورد نکوهش و سرمایه و اساس شقاوتها و بدبختىها و هلاکتها و رأس تمام خطاها و خطیئهها است حبّ دنیا است که از حبّ نفس نشأت مىگیرد. عالم ملک مورد نکوهش نیست بلکه مظهر حق و مقام ربوبیّت او است و مهبط ملائکة اللّه و مسجد و تربیت گاه انبیا و اولیا- علیهم سلام الله- است و عبادتگاه صُلحا و محلّ جلوه حق بر قلوب شیفتگان محبوب حقیقى، و حبّ به آن اگر ناشى از حبّ به خدا باشد و به عنوان جلوه او- جلّ و علا- باشد، مطلوب و موجب کمال است و اگر ناشى از حبّ به نفس باشد رأس همه خطیئهها است، پس دنیاى مذموم در خود تو است، علاقهها و دلبستگىها به غیر صاحب دل موجب سقوط است. همه مخالفتها با خدا و ابتلا به معصیتها و جنایتها و خیانتها از حبّ خود است، که حبّ دنیا و زخارف آن و حبّ مقام و جاه و مال و منال از آن نشأت مىگیرد... شیطان که در مقابل امر خدا ایستاد و به آدم خضوع نکرد، در حجاب ظلمانى خود بزرگبینى بود و خَلَقْتَنِى مِنْ نارٍ وَ انَا خَیْرٌ مِنه گویان از ساحت ربوبى مردود شد، و ما نیز تا در حجاب خودى هستیم و خودبین و خودخواه هستیم، شیطانى هستیم و از محضر رحمان مطرود، و چه مشکل است شکستن این بت بزرگ که مادر بتها است!
و ما تا خاضع او و فرمانبردار او هستیم خاضع براى خدا و فرمانبردار او- جلّ و علا- نیستیم و تا این بت شکسته نشود حجابهاى ظلمانى دریده و برداشته نشود. اوّل باید بدانیم که حجاب چیست که اگر ندانیم، نخواهیم توانست درصدد رفعش- یا لا اقل تضعیفش- برآییم و یا لا اقل هر روز به غلظت و قوّت آن نیفزاییم... چه دردناک است که نماز ما که باید معراج ما باشد و ما را به سوى او و بهشت لقاى او برد به سوى خود ما و تبعیدگاه جهنم برد.
پسرم! این اشارتها نه براى آن است که امثال من و شما راهى براى معرفت اللَّه و عبادت اللَّه به آن گونه که حقّ او است، پیدا کنیم با آن که از اعرف موجودات به حق تعالى و حقّ عبادت و بندگى او- جلّ و علا- نقل شده است: ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ وَ ما عَبَدْناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ بلکه براى آن است که عجز خویش را بفهمیم و ناچیزى خود را درک کنیم و خاک بر فرق انانیّت و انّیّت خود ریزیم بلکه از سرکشى این غول بکاهیم، باشد که توفیق یابیم مهارى و لگامى بر او زنیم، که از خطر عظیمى که جان را یادش مىسوزاند، رهایى یابیم.
و هان! آن خطر که در لحظات آخر جدایى از این عالم و کوچ به سوى جایگاه ابدى است، آن است که آن کس که مبتلا به حبّ نفس است و دنبال آن حبّ دنیا- با ابعاد مختلف آن- است که در حال احتضار و کوچ بعض امور بر انسان ممکن است کشف شود و دریابد که مأمور خداوند او را از محبوب و معشوق او جدا مىکند، با دشمنى خدا و غضب و نفرت از او- جلّ و علا- کوچ کند و این عاقبت و پیآمد حبّ نفس و دنیا است و در روایات اشارت به آن شده است. شخصى متعبّد و مورد وثوق نقل مىکرد که «بر بالین محتضرى رفتم و او گفت: ظلمى را که خدا بر من مىکند هیچ کس نکرده، او مرا از این بچههایم که با خون دل پرورش دادم مىخواهد جدا کند. و من برخاستم و رفتم و او جان داد» شاید بعض عبارات که نقل کردم اختلاف مختصرى با آنچه آن عالم متعبّد گفتند داشته باشد، در هر صورت آنچه گفتم اگر احتمال صحت هم داشته باشد، به قدرى مهم است که انسان باید براى چاره آن فکرى بکند.
ما اگر ساعتى تفکر کنیم در موجودات عالم، که خود نیز از آنهاییم و بیابیم که هیچ موجودى از خود چیزى ندارد و آنچه به او و همه رسیده، الطافى است الهى و موهبتهایى است عاریت، و الطافى که خداوند منّان به ما فرموده چه قبل از آمدن ما به دنیا و چه در حال زیستن از طفولیت تا آخر عمر و چه پس از مرگ به واسطه هدایت کنندگانى که مأمور هدایت ما بودهاند، شاید بارقهاى از حبّ او- جلّ و علا- که محجوب از آن هستیم در ما پیدا شود و پوچى و بىمحتوایى خود را دریابیم و راهى به سوى او- جلّ و علا- براى ما باز شود یا لا اقل از کفر جحودى نجات یابیم و انکار معارف الهى و جلوههاى رحمانى را براى خود مقامى محسوب نکنیم و به آن افتخار نکنیم که تا ابد محبوس در چاه ویل خود خواهى و خودبینى شویم.
در نقلى است که «خداوند تعالى به یکى از انبیاى خود خطاب کرد که یکى را که از خود بدتر مىدانى به ما عرضه کن، و او لاشه مردار حمارى را چند قدم کشاند که عرضه کند و پشیمان شد خطاب شد که اگر آورده بودى از مقام خود سقوط کرده بودى». من نمىدانم که این نقل اصلى دارد یا نه، لکن در آن مقام که اولیا هستند شاید نظر به برترىِ خود سقوط آورد که آن خودبینى و خودخواهى است، اگر چه به این گونه.
راستى چرا پیمبر خاتم- صلى اللَّه علیه و آله و سلم- از ایمان نیاوردن مشرکان آن گونه تأسف و تأثر جان فرسا داشت که مخاطب شد به خطاب لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى آثارِهِم انْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذا الْحَدِیثِ أسَفاً جز آن که به همه بندگان خدا عشق مىورزید و عشق به خدا عشق به جلوههاى او است. او از حجابهاى ظلمانى خودبینىها و خودخواهىهاى منحرفان که منجر به شقاوت آنان و منتهى به عذاب الیم جهنّم که ساخته و پرداخته اعمال آنان است رنج مىبرد و سعادت همه را مىخواست؛ چنانچه براى سعادت همه مبعوث شده بود و مشرکان و منحرفان کوردل با او که براى نجات آنان آمده بود دشمنى مىکردند.
ما و تو اگر توفیق یابیم که بارقهاى از این عشق به جلوههاى حق که در اولیاى او است در خود ایجاد کنیم و خیر همه را بخواهیم به یک مرتبه از کمال مطلوب رسیدهایم.
خداوند تعالى دلهاى مرده ما را به فیض رحمت خود و رحمت برگزیده خود که رحمةً للعالمین است حیات بخشد.
... پسرم! اگر مىتوانى با تفکر و تلقین نظر خود را نسبت به همه موجودات به ویژه انسانها نظر رحمت و محبّت کن، مگر نه این است که کافّه موجودات از جهات عدیده که به احصا در نیاید مورد رحمت پروردگار عالمیان مىباشند، مگر نه آنکه وجود حیات و تمام برکات و آثار آن از رحمتها و موهبتهاى الهى است بر موجودات، و گفتهاند: کلُّ موجودٍ مرحومٌ «1» مگر موجودى ممکن الوجود امکان دارد که از خود، به نفسه، چیزى داشته باشد یا موجودى مثل خود ممکن الوجود به او چیزى داده باشد، در این صورت رحمت رحمانیه است که جهان شمول است. مگر خداوند که ربّ العالمین است و تربیت او جهان شمول است تربیتش جلوه رحمت نیست، مگر رحمت و تربیت بدون عنایت و الطاف جهان شمول مىشود. پس آنچه و آن کس که مورد عنایات و الطاف و محبتهاى الهى است چرا مورد محبّت ما نباشد؟ و اگر نباشد این نقصى نیست براى ما؟ و کوتاهبینى و کوتاه نظرى نیست؟
هان! من پیر شدم و نتوانستم این نقیصه و سایر نقیصههاى بىشمار را از خود بزدایم، تو جوانى و به رحمت و ملکوت حق نزدیکترى، سعى کن این نقیصه را از خود بزدایى. خداوند تبارک تو را و همه را و ما را توفیق آن دهد که این حجاب را برداریم و آنچه مقتضاى فطرت اللَّه است بیابیم
...و چنانچه مىدانیم و مىبینیم لسان دعوت انبیاء- علیهم السلام و اولیاى خُلَّص سلام اللَّه علیهم لسان فلسفه و برهان رایج نیست بلکه آنان با جان و دل مردم کار دارند و نتایج براهین را به قلب بندگان خدا مىرسانند و آنان را از درون جان و دل هدایت مىنمایند. و مىخواهى بگو: فلاسفه و اهل براهین حجابها را افزون کنند و انبیاء- علیهم السلام- و اصحاب دل کوشش در رفع حجاب کنند، لهذا تربیتشدگان اینان، مؤمنان و دل باختگانند و تربیتشدگان و شاگردان آنان، اصحاب برهان و قیل و قالند و با دل و جان، سر و کار ندارند.
و آنچه گفتم به آن معنى نیست که به فلسفه و علوم برهانى و عقلى نپرداز و از علوم استدلالى روى گردان که این خیانت به عقل و استدلال و فلسفه است، بلکه به آن معنى است که فلسفه و استدلال راهى است براى وصول به مقصد اصلى و نباید تو را از مقصد و مقصود و محبوبْ محجوب کند، یا بگو این علوم عبورگاه به سوى مقصد هستند و خود مقصد نیستند و دنیا مزرعه آخرت است و علوم رسمى مزرعه وصول به مقصودند، چنانچه عبادات نیز عبورگاه به سوى او- جلّ و علا- است، نماز بالاترین عبادات و معراج مؤمن است و همه از اوست و به سوى اوست. مىخواهى بگو: تمامى معروفها پلههایى است از نردبان وصول به او- جلّ و علا- و همه منکرات بازدارندگان راه وصول هستند و عالم همه سرگشته او و پروانه جمال جمیل اویند.
واى کاش که ما از خواب برخیزیم و در اوّل منزل که یقظه است وارد شویم؛ واى کاش که او- جلّ و علا- با عنایات خفیه خود از ما دستگیرى فرماید و به خود و جمال جمیلش رهنمود فرماید؛ واى کاش که این اسب سرکش چموش نفس، آرام شود و از کرسى انکار فرود آید؛ واى کاش این محموله سنگین را زمین مىگذاشتیم و سبکبارتر رو به سوى او مىکردیم؛ واى کاش که چون پروانه در شمع جمال او مىسوختیم و دم در نمىآوردیم؛ واى کاش که یک گام به قدم فطرت برمىداشتیم و این قدر پاى به فرق فطرت نمىگذاشتیم واى کاشهاى بسیار دیگر که من در پیرى و در آستان مرگ از آنها یاد مىکنم و دسترسى به جایى ندارم.
و تو اى فرزندم، از جوانى خود استفاده کن و با یاد او- جلّ و علا- و محبّت به او و رجوع به فطرت اللَّه بزیست و عمر را بگذران. و این یاد محبوب هیچ منافات با فعالیتهاى سیاسى و اجتماعى در خدمت به دین او و بندگان او ندارد بلکه تو را در راه او اعانت مىکند، ولى بدان که خدعههاى نفس امّاره و شیطان داخلى و خارجى زیاد است و چه بسا انسان را با اسم خدا و اسم خدمت به خلق خدا از خدا بازمىدارد و به سوى خود و آمال خود سوق مىدهد.
مراقبت و محاسبه نفس در تشخیص راه خودخواهى و خداخواهى از جمله منازل سالکان است. خداوند ما و شما را در آن توفیق دهد. و چه بسا شیطان باطنى با ما پیران به گونهاى و با شما جوانان به گونه دیگرى خدعه کند.
با ما پیران با سلاح یأس از حضور و یاد حاضر براند که هان از شماها گذشته و شماها اصلاح شدنى نیستید و ایّام جوانى که وقت کشت و درو بود رفت و در ایّام ضعف پیرى و کهولت که قدرت اصلاح از دست رفته و ریشه هواها و معاصى در تمام ارکان وجود نفوذ کرده و شاخه دوانده و تو را از لیاقت محضر او- جلّ و علا- انداخته و کار از کار گذشته، چه بهتر که این چند روز آخر عمر از دنیا استفاده هر چه بیشتر کنى.
و گاه با ما پیران نیز مانند شما جوانان عمل مىکند، به شما مىگوید شما جوانید و در این فصل جوانى وقت تمتّع و لذّات است، اکنون مطابق شهوات خود رفتار کن، ان شاء اللَّه در اواخر عمر راه توبه و باب رحمت خداوند باز است و خداوند ارحم الرّاحمین است، و هر چه گناهان بزرگتر و بیشتر باشد پشیمانى و رجوع به حق در آخر عمر زیادتر و توجه به خداى تعالى بیشتر و اتّصال به او- جلّ و علا- افزونتر خواهد بود، چه بسیار مردم بودهاند که در جوانى بهرههاى جوانى را برده و در ایّام پیرى تتمّه عمر را با عبادت و ذکر و دعا و زیارت ائمه- علیهم السلام- و توسّل به شفاعت آنان گذرانده و سعادتمند از دنیا رفتهاند. به ما پیران نیز از این وسوسهها مىشود که معلوم نیست به این زودى بمیرى، فرصت باقى است، چند روز آخر عمر توبه کن، علاوه باب شفاعت پیامبر- صلى اللَّه علیه و آله- باز است و مولا امیر المؤمنین- علیه السلام- نخواهد گذاشت دوستانش را عذاب کنند و در وقت مردن او را خواهى دید و از تو دستگیرى خواهد کرد و از این مقولههاى فراوان که به گوش انسان مىخواند.
پسرم! اکنون با تو که جوانى صحبت مىکنم. باید توجه کنى که براى جوانان توبه آسانتر و اصلاح نفس و تربیت باطن سریعتر مىتواند باشد. در پیران هواهاى نفسانى و جاه طلبى و مال دوستى و خود بزرگبینى بسیار افزونتر از جوانان است، روح جوانان لطیف است و انعطافپذیر و آن قدر که در پیران حبّ نفس و حبّ دنیا است، در جوانان نیست. جوان مىتواند با آسانى نسبى خود را از شرّ نفس امّاره رها سازد و به معنویات گرایش پیدا کند. در جلسات موعظه و اخلاق آن قدر که جوانان تحت تأثیر واقع مىشوند، پیران نمىشوند. جوانان متوجّه باشند و گول وسوسههاى نفسانى و شیطانى را نخورند. مرگ به جوانان و پیران به یک گونه نزدیک است. کدام جوان مىتواند اطمینان حاصل کند که به پیرى مىرسد و کدام انسان از حوادث دهر مصون است؟ حوادث روزانه به جوانان نزدیکتر است.
پسرم! فرصت را از دست مده و در جوانى خود را اصلاح کن. پیران نیز باید بدانند که تا در این عالم هستند مىتوانند جبران تبهکارىها و معصیتها را بکنند و اگر از این جا منتقل شدند کار از دست آنان خارج است. دل بستن به شفاعت اولیاء- علیهم السلام- و تجرّى در معاصى از خدعههاى بزرگ شیطانى است. شما به حالات آنان که دل به شفاعتشان بسته و از خدا بىخبر شده و به معاصى جرأت مىکنید بنگرید، نالهها و گریهها و دعاها و سوز و گدازهاى آنان را ببینید و عبرت بگیرید. در حدیث است که حضرت صادق- علیه سلام اللّه- در اواخر عمر، بستگان و فرزندان خود را احضار نمود و قریب به این مضمون به آنان فرمود که: «فردا با عمل باید در محضر خداوند بروید و گمان نکنید بستگى شما به من فایده دارد».
... پسرم! سعى کن که با حق النّاس از این جهان رخت نبندى که کار بسیار مشکل مىشود.
سر و کار انسان با خداى تعالى که ارحم الراحمین است بسیار سهلتر است تا سر و کار با انسانها. به خداوند تعالى پناه مىبرم از گرفتارى خود و تو و مؤمنین در حقوق مردم و سر و کار با انسانهاى گرفتار. و این نه به آن معنى است که در حقوق اللّه و معاصى سهل انگارى کنى، اگر آنچه از ظاهر بعض آیات کریمه استفاده مىشود در نظر گرفته شود، مصیبت بسیار افزون مىشود و نجات اهل معصیت به وسیله شفاعت، به گذشت مرحلههاى طولانى انجام مىگیرد.
تجسّم اخلاق و اعمال و لوازم آنها و ملازمه آنها با انسان، از ما بعد موت تا قیامت کبرى و از آن به بعد تا تنزیه و قطع رابطه به وسیله شدّتها و عذابها در برازخ و جهنّم و عدم امکان ربط با شفیع و شمول شفاعت امرى است که احتمال آن کمر انسان را مىشکند و مؤمنان را به فکر اصلاح به طور جدّى مىاندازد. هیچ کس نمىتواند ادّعا کند که قطع به خلاف این احتمال دارد مگر آنکه شیطان نفسش چنان بر او مسلّط باشد و با او بازى کند و راه حق را بر او ببندد که او را منکر روشن و تاریک کند. و چنین کوردلان بسیار هستند. خداوند منّان ما را از شرّ خودمان حفظ فرماید.
وصیت من به تو اى فرزندم آن است که مگذار خداى نخواسته فرصت از دستت برود و در اصلاح اخلاق و کردار خود بکوش هر چند با تحمل زحمت و ریاضت، و از علاقه به دنیاى فانى بکاه و در دو راهىهایى که برایت پیش آید راه حق را انتخاب کن و از باطل بگریز و شیطان نفس را از خود بران.
و از امور مهمى که لازم است وصیت نمایم اعانت نمودن به بندگان خدا، خصوصاً محرومان و مستمندان که در جامعهها مظلوم و بىپناهند، هر چه توان دارى در خدمت اینان- که بهترین زاد راه تو است و از بهترین خدمتها به خداى تعالى و اسلام عزیز است- به کار بر و هر چه توانى در خدمت مظلومان و حمایت آنان در مقابل مستکبران و ظالمان کوشش کن. دخالت در امور سیاسى سالم و اجتماعى یک وظیفه است در این حکومت اسلامى، و کمک به متصدّیان امر و دولت مردان وفادار به جمهورى اسلامى نیز یک وظیفه اسلامى- انسانى- ملّى است که امیدوارم ملت شریف و بیدار از آن غفلت نکنند و همان گونه که تا کنون در صحنه حاضر بودند و هستند و با کمک آنان حکومت اسلامى و جمهورى مىتوانست استقرار و استدامه پیدا کند از این پس نسل حاضر و نسلهاى آینده با وفادارى بر آن و پشتیبانى از آن، هر چه بیشتر استقرار یابد و ادامه داشته باشد. و همه باید بدانیم که تا بر عهد خداوند تعالى باقى باشیم خداوند از ما پشتیبانى مىفرماید و همان گونه که تا کنون توطئههاى تبهکاران داخل و خارج را به طور معجزهآسا خنثى فرموده، از این پس إن شاء اللّه تعالى با تأییدات خود خنثى خواهد فرمود.
... پسرم! چند جمله هم در احوال شخصى و خانوادگى بگویم و پُرگویى را خاتمه دهم:
بزرگ ترین وصیّت من به تو فرزند عزیز، سفارش مادر بسیار وفادار تو است. حقوق بسیار مادرها را نمىتوان شمرد و نمىتوان به حق ادا کرد. یک شبِ مادر نسبت به فرزندش از سالها عمر پدر متعهد ارزندهتر است. تجسّم عطوفت و رحمت در دیدگان نورانى مادر، بارقه رحمت و عطوفت ربّ العالمین است. خداوند تبارک و تعالى قلب و جان مادران را با نور رحمت ربوبیّت خود آمیخته آن گونه که وصف آن را کس نتوان کرد و به شناخت کسى جز مادران درنیاید و این رحمت لا یزال است که مادران را تحمّلى چون عرش در مقابل رنجها و زحمتها از حال استقرار نطفه در رحم و طول حمل و وقت زائیدن و از نوزادى تا به آخر، مرحمت فرموده؛ رنجهایى که پدران یک شب آن را تحمّل نکنند و از آن عاجز هستند. این که در حدیث آمده است که «بهشت زیر قدمهاى مادران است» یک حقیقت است و این که با این تعبیر لطیف آمده است براى بزرگى عظمت آن است و هشیارى به فرزندان است که سعادت و جنّت را در زیر قدم آنان و خاک پاى مبارک آنان جستجو کنید و حرمت آنان را نزدیک حرمت حق تعالى نگهدارید و رضا و خشنودى پروردگار سبحان را در رضا و خشنودى مادران جستجو کنید. مادران گرچه همه نمونهاند لکن بعض آنان از ویژگىهاى خاصّى برخوردارند و من در طول زندگى با مادر محترم تو و خاطراتى که از او- در شبهایى که با اطفال خود مىگذراند و در روزها نیز- دارم، او را داراى این ویژگىها یافتم. اینک به تو اى فرزند و به سایر فرزندانم وصیّت مىکنم که کوشش کنید در خدمت به او و در تحصیل رضایت او پس از مرگ من، همان گونه که او را از شماها راضى مىبینم در حال زندگى و پس از من بیشتر در خدمتش بکوشید.
...و آخرین وصیتم به احمد آن است که فرزندان خود را خوب تربیت کند و از کودکى با اسلام عزیز آشنا کند و مادر محترم مهربانشان را مراعات کند و خدمتگزار همه فامیل و همه متعلّقان خود باشد...
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1361- 4 رجب 1402
روح اللَّه الموسوی الخمینى (صحیفه امام، ج16، ص: 207-226)